انجی


رولینک استنوز ترانه‌ای دارد به نام «اَنجی» که بر وزن همان فرشته و یا Angel است.
ترانه‌ای است که یکی از دوستان نزدیکم خیلی بهش علاقه دارد. دوستی که الان یک سال است از نزدیک ندیدمش و همین، به همراه گوش دادن‌های شبانه‌ی این ترانه دلتنگی‌ام را دو چندان کرده است.
پس این ترانه را به او تقدیم می‌کنم به امید اینکه زودتر ببینمش...

The_Rolling_Stones_-_Goats_Head_Soup.jpg

Angie, Angie
When will those clouds all disappear?
Angie, Angie
Where will it lead us from here?
With no loving in our souls
And no money in our coats
You can't say we're satisfied

انجی، انجی
کی تمام آن ابرها محو می‌شوند؟
انجی، انجی
ما را از اینجا به کجا هدایت می‌کند؟
بدون عشقی در کالبدهایمان
و بدون پولی در کت‌هایمان
نمی‌توانی بگوی ما راضی شده‌ایم

But Angie, Angie
You can't say we never tried
Angie, You're beautiful
But ain't it time we said goodbye
Angie, I still love you
Remember all those nights we cried?
All the dreams we held so close
Seemed to all go up in smoke
Let me whisper in your ear

ولی انجی، انجی
نمی‌ٱوانی بگویی هرگز تلاش نکردیم
انجی، تو زیبایی
ولی الان وقت خداحافظی نیست
انجی، من هنوز عاشقتم
تمام آن شب‌هایی که گریستیم را به خاطر داری؟
تمام رویا‌هایی که داشته‌ایم
به نظر دود شده‌اند
بگذار در گوشت نجوا کنم

Angie, Angie
Where will it lead us from here?
Angie, don't you weep
All your kisses still taste sweet
I hate that sadness in your eyes

انجی، انجی
ما ار از اینجا به کجا هدایت می‌کند؟
انجی، اشک نریز
هنوز هم تمام بوسه‌هایت شیرینی‌شان مانده
از غم در چشمانت متنفر

But Angie, Angie
Ain't it time we said goodbye?
With no loving in our souls
And no money in our coats
You can't say we're satisfied
But Angie, I still love you, baby
Everywhere I look I see your eyes
There ain't a woman that comes close to you
Come on baby dry your eyes

ولی انجی، انجی
زمان خداحافظی نرسیده؟
بدون عشقی در کالبد‌هایمت
و بدون پولی در کت‌هایمان
نمی‌توانی بگویی راضی شده‌ایم
ولی انجی، من هنوز عاشقتم، عزیزم
به هر کجا که می‌نگرم چشمان تو را می‌بینم
هیچ زنی به پای تو نمی‌رسد
بیا عزیزم چشمانت را خشک کن

But Angie, Ain't it...
Ain't it good to be alive?
Angie, Angie
You can't say we never tried

ولی انجی، خوب نیست...
خوب نیست احساس زنده بودن؟
انجی، انجی
نمی‌توانی بگوی ما تلاشمان را نکرده‌ایم

20 اسفند 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




مخفی‌گاه

این روزها حال درستی ندارم و ترانه‌ای که خیلی بهم می‌چسبد نامش Hideaway است. ترانه‌ای از آلبوم موسیقی متن فلیم جایی که چیزهای وحشی هستند.

00 - Where the Wild Things Are.jpg

اینم متن و ترجمه‌اش:

Hideaway
Well they'll seat us in the sun
By the way
Know you've always been the one

مخفی‌گاه
خُب آنها ما را می‌نشانند زیر آفتاب
اما
تو می‌دانی که همیشه برایم یک‌دانه بودی

You'll ask your reasons why
What once was yours is mine
My baby's gone

تو دنبال دلایل خودت هستی
آنچه زمانی برای تو بوده اکنون برای من است
عزیزم رفته

Ride away
Gonna take me from my man
By the way
No they'll never understand

دور شدن
مَردم را ازم می‌گیرد
اما
نه آنها هرگز درک نمی‌کنند

We'll have a bit of fun
Watching everyone pass us by

ما کمی خوش می‌گذرانیم
به گذر دیگران نگاه می‌کنیم

You'll ask your reason why
What once was yours is mine
My baby's gone

تو دنبال دلایل خودت هستی
آنچه زمانی برای تو بوده اکنون برای من است
عزیزم رفته

Hideaway
Well they'll seat us in the sun
By the way
Know you've always been the one

مخفی‌گاه
خُب آنها ما را می‌نشانند زیر آفتاب
اما
تو می‌دانی که همیشه برایم یک‌دانه بودی

You'll ask your reasons why
What once was yours is mine
My baby's gone

تو دنبال دلایل خودت هستی
آنچه زمانی برای تو بوده اکنون برای من است
عزیزم رفته

2 اسفند 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




درخشش ابدی ذهن بی‌آلایش؟؟!


به خودم که می‌آیم می‌بینم هفت کتاب در بازار دارم. در طی یک سال و نیم هفت کتاب در بازار می‌تواند رکوردی منحصر به فرد باشد. می‌تواند به قول عده‌ای «سری دوزی» باشد. می‌تواند جزو معدود آدم‌های معمولی‌ای بود که در یک روز (دقیقاً در یک روز) دو کتاب (یکی تالیف، مجموعه داستان باسگا و یک ترجمه) ازش به بازار کتاب می‌رود.

تمام این‌ها را بگذارید کنار رمانی که تا چند ماه دیگر (حداکثر تا نمایشگاه کتاب امسال) از طرف نشر چشمه به بازار می‌رود. آن وقت می‌شود هشت کتاب... هشت کتابی اگر به آنهایی که ترجمه شده‌اند رجوع کنیم متوجه می‌شوید که سعی کرده‌ام کارهای آبرومندی ترجمه کنم. سعی کردم صادقانه ترجمه‌شان کنم. مسلماً موفق نبوده‌ام اما تمام سعی‌ام را کرده‌ام و می‌دانم هنوز جای کار دارد و هنوز هم باید بیشتر و بیشتر و بیشتر سعی کنم...

ولی هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده است. بعد از ۷ کتاب (که دو تایش دارد به چاپ دوم می‌رسد) و چیزی در حدود ۷ هزار جلد کتاب هنوز هم احساس می‌کنم هیچ کاری نکردم. آن کاری که واقعاً دوست دارم را انجام نداده‌ام. اما گاهی صدایی در من می‌گوید بس است، همین قدر کافی است و نمی‌دانید چه پوکی‌ای به سراغ آدم می‌آید. آنقدر که دلت می‌خواهد دیگر نباشی. می‌گویی بگذار کتاب‌ها بمانند، دیگر کسی احتیاجی به تو ندارد. بعد می‌پرسی از همان اولش هم کسی به تو احتیاج داشته؟

من فقط سعی کرده‌ام صادقانه کار کنم. اگر مطلبی نوشتم نگاهم به اطرافم بوده. ‌اگر داستانی نوشتم، ‌جهان تخیل را آن‌گونه که خیالم بهم اجازه می‌داد برگردان کردم. و اگر ترجمه‌ای کرده‌ام دلیلی نداشته است جز عشقی عمیق به نگرانده‌ی متن و خود آن. هیچ وقت ترجمه‌ای را به خاطر پولش انجام ندادم، هیچ وقت نگذاشته‌ام کسی کاری را برایم انتخاب کند، مگر اینکه واقعاً آن انتخاب شبیه پیشنهادی برای نزدیکی به ذهنیت خودم بوده باشد... به هر کدوم از ترجمه‌هایم علاقه‌مند بودم و هستم... دوستانشان دارم چون تمام‌شان دوستانم هستند. از حالا به بعد هم همین خواهد، حداقل سعی می‌کنم همین باشد و دیگر هیچ...

و اما این شما و درخشش ابدی ذهن بی‌آلایش...
متنی که مدت‌ها بر روی اینترنت به شکلی بد ریخت قیافه آزاد در اختیارتان بوده است حالا به شکل کتاب و تا حد ممکن آبرومندانه تقدیم‌تان می‌شود.

5_n.jpg

جا دارد از دو نفر تشکر فراوان بکنم:
اول از همه گُل‌کو پرهیزکار که کتاب هم به او تقدیم شده. چون او اولین نفری بود که فیلم‌نامه را در اختیارم گذاشت و فقط خدا می‌داند چطور این فیلم‌نامه‌ی نازنین مرا به جهان سینما کشاند، پس تا ابد ازش ممنونش هستم.
دوم هم حسین معززی‌نیا که در انتهای کتاب موخره‌ای نازنین نوشت تا اجازه دهد این شکل و شمایلی که برای در آوردن فیلم‌نامه در نشر افراز در نظر گرفته‌ام امتداد یابد. پس از او هم تشکر می‌کنم.


عمیقاٌ امیدوارم لذت ببرید از خواندش و مثل همیشه اشکالات مترجم را بر او بزرگوارانه ببخشید...

27 بهمن 1388    ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




من، مجموعه داستان و بقیه ماجراها...


بالاخره شد، بالاخره منتشر شد؛ مجموعه داستانی که مدت‌ها درگیرش بودم.
بر می‌گردم به اسفند سال ۸۵. به یک روز زمستانی که از طرف بنیاد صادق هدایت دعوت شده بودم، در دعوت تاکید شده بود که حتماً بیایم. تا آن روز نوشته‌هایم را زیادی جدی نگرفته بودم. هنوز هم نمی‌دانم چرا آن داستان را برای آنها فرستادم...

IMG_09176.jpg

وقتی در کمال ناباوری اسمم را به عنوان یکی از افرادی که شایسته تقدیر هستند خواندند،‌ قند در دلم آب شد... روی پایم بند نبودم. وقتی به خانه برگشتم، پدرم در جا بهم گفت آنها نفهمیدند چه کار خطرناکی با تو کردند. زیاد جدی نگرفتمش. گفت هنوز زود است... زود... درک نکردم... اما از همان روز بود که دیگر نتوانستم بنویسیم. افتادم به ترجمه و فکر کردم بعد از آن در هر مسابقه‌ای شرکت کنم باید برنده باشم. و اگر داستان‌هایم را مجموعه کردم و پیش هر ناشری بردم باید چاپ کنند. پس هر آنچه داشتم را یک کاسه کردم و به دنبال ناشر افتادم. اول از همه نشر چشمه گفت که کتاب با سیاست‌های ما همخوانی ندارد،‌ بعد نوبت ققنوس بود که بگوید داستان‌هایم چیزی برای ارائه ندارند. نشر نی قاطعانه کار را رد کرد. نشر مرکز هم همین طور. و ثالث گفت اگر پولش را بدهم برایم چاپش می‌کنند.
دیگر سر جایم خشکم زد. من مانده بود یک کتاب ترجمه شده (تابستان ۸۶ بود) و چند ترجمه که به نتیجه نرسیده بودند. بعد آقای جواد فعال علوی همچون فرشته‌ای از راه رسید. ماجرا مال اوایل زمستان ۸۶ است. ایشان مشتاقانه، ‌پدرانه، ‌دوستانه و دقیق شروع کار روی داستان‌هایم کرد. دو تا از داستان‌ها حذف شدند و منی که مدت‌ها بود ننوشته بودم دو داستان اضافه کردم. یکی از داستان‌ها به طور کلی شکلش عوض و داستان «غریبه» دیگر آن داستانی نبود که به داوران جایزه صادق هدایت ارائه شده بود.

تازه مجموعه‌ام سر و شکلی پیدا کرد و نامش شد باسگا.

این مجموعه داستان برایم مجموعه‌ای است از خاطرات دور و نزدیک از نوشتن. یعنی از زمانی که با ترس دست به قلم می‌شدم تا روزهایی که کمی محکم‌تر می‌نوشتم. و یک خاطره... خاطره‌ای از دو سال ننوشتن، دو سالی که با شرکت در کلاس‌های محمد حسن شهسواری و تمام شدن رمان یکشنبه از نو آغاز شد. فصلی که خیلی بهش علاقه‌مندم یعنی فصل نوشتن،‌ یعنی وقتی که می‌توانم خودم بنویسیم. و هر چه در ذهنم است را پیاده کنم.
واقعاً شهریور سال۸۷ بود که فهمیدم بعد از یک سال و نیم ننوشتن تنها چیزی که لذت واقعی برایم دارد همین نوشتن است،‌ هر چقدر که توانم در آن کم باشد. یادم افتاد اصلاً از همان روز اول برای نوشتن پا به عرصه‌ی هنر گذاشتم. نوشتن نمایشنامه و فیلمنامه، ولی حالا یک رمان و یک مجموعه داستان دارم و هنوز نتوانستم ایده‌هایم برای نمایشنامه‌ای که مدت‌هاست می‌خواهم بنویسم را جمع و جور کنم.

مجموعه داستانم در هفته‌ی بعد پخش می‌شود. منتها بدون داستان غریبه؛ داستان را به صورت جداگانه روی همین وبلاگ می‌گذارم تا بتوانید بخوانیدش.

داستان غریبه را می‌توانید از اینجا دانلود کنید.

Basgha.JPG

خُب من از تمام آدم‌هایی که در طول این چند سال داستان‌هایم را خوانده‌اند و با حرف‌هایشان سعی در بهبود کار داشته‌اند بیش از اندازه سپاس گذارم. امیدوارم بتوانم محبت‌هایشان را جبران کنم. و در نهایت جا دارد از نشر افراز تشکر کنم که از وقتی کار را با آنها شروع کردم همیشه همراهم بودند و باهام پیش آمده‌اند و از هیچ کمکی دریغ نکردند.

و این بار در کمال خوش خیالی،‌ امیدوارم از خواندشان لذت ببرید...

11 بهمن 1388    ||    نظر خوانندگان ( 9 )   




Entry Feed خوراک وب‌لاگ

هرگونه نقل قول از مطالب اين وب‌لاگ تنها با ذکر نشانی وب‌لاگ مجاز است.
نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسؤوليتی در قبال مطالب اين وب‌لاگ ندارد.